|
سال۲۰۰۸میلادی به تمام جهانیان مبارک
هيچ کس اشکی برای ما نريخت ...هر که با ما بود از ما می گريخت ...چند روزي ا ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روی زمين زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياری داشتيم... خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

اميد دارويی است که شفا نمی دهد ، اما درد را قابل تحمل می کند
ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست
چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد
من نبردم ازياد لحظه ی زيبايی که تو من را به فراسوی نگاهت بردی ودر آن لحظه ی روييدن عشق من فقط غرق در آهنگ صدايت بودم ولی افسوس که بردی از ياد قلب تنها وترک خورده ی من که فقط مال تو بود
اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن

مرا اينگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آيا گناهی هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبی و جدايی هست..؟؟؟
براي مرگ خود يک بهانه ميخواهم ... يک بهانه ي پوچ عاشقانه مي خواهم ... از غمي که مي داني .. با تو بودنم مرگ ست .. بي تو بودنم هرگز! .. اگر بهانه اين باشد .. من بهانه مي گيرم و عاشقانه ميميرم
سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد

آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
هيچکس تنهاييم را حس نکرد لحظه ويرانيم را حس نکرد در تمام لحظه هايم هيچکس وسعت حيرانيم را حس نکرد آن که سامان غزلهايم از اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد
از دور چه زيباست امواج آبيه عشق اما دريغ و افسوس چون مي رسي سراب است

|