|
IN THE NAME OF GOD
هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم
ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي
زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود
غلط بود آنچه مي پنداشتيم
   
دلا ديشب چه مي کردي تو در کوي حبيب من؟
الهي خون شوي اي دل تو هم گشتي رقيب من!
   
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم
خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه
همسفريم.
   
در کنار ساحلت من قايقي شکسته ام... تو همان ساحل عشقي که بهت دل بسته ام...
پروانه به دور شمع گشت و پرش سوخت... من به دور تو گشتم جگرم سوخت...
   

امروز بهترين ساعتم رو شکستم... چون لحظه هاي بي تو بودن را به رُخم مي کشيد.
من از ساعت متنفرم، که جاي خالي تو را به رخ دلتنگي هايم مي کشد!
  
زندگي درك همين امروز است . ظرف ديروز پر از بودن توست . شايد اين خنده كه امروز
دريغم كردي ، آخرين فرصت همراهي ماست.
   
|